راست می گین اصلا ما تسلیم.هی پیغام می فرستین که شعر های بزرگسالم رو تو وبلاگ بزارم و هی می گین که شعر های کودکم وجهه ی ادبیم رو پایین آورده.اما باور کنید هر کدوم طعم خاص خودش رو داره.وقتی که آدم خیلی شاده و تو پارک با باد همراه می شه و از لابلای شاخه ها عبور می کنه یا با پرنده هم آواز می شه اون وقته که می شه کودک شد و شعر کودک گفت.برا همینه که شعرای کودک رو دوست دارم حتی اگه وجهه ی ادبیم رو پایین بیاره چون دلم می خواد همیشه از شادی هام رد پایی داشته باشم.اما این هم به خاطر شما دوستان:
پنجره را می بندم
بگذار
هرچه بهار
بیاید
و
برود
پاییزی کال چهار فصل می رسد
و غروبی را
که سالهاست بر دیوار کوبیده اند
روزها را
کوتاه تر می کند
تا صفر.
پنجره را می بندم
قصه ای در من می روید
بگذار
اتفاقی ساده بیفتد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ ساعت توسط صدیقه اسماعیل لو
|